مهمونی افطار...
سلام ...
طاعات و عباداتتون قبول باشه...
ایشالا که تو این روزهای ماه مبارک رمضان ما را هم تو دعاهاتون یاد کردین
بالاخره معلوم شد که خواهرزادم دخمله یا پسر؟!
نی نی کوچولوی ما یه دخمل ناز و خوشگله
ایشالا که به سلامتی به دنیا بیاد و همه را خوشحال کنه....
البته من که شک دارم از اومدنش خوشحال بشم..
آخه هر روزی که می گذره من به آبجی وابسته تر میشم...
اگه دو روز نبینمش کلی براش ذوق می کنم و از تو بغلش تکون نمی خورم...
و اصلا هم دلم نمی خواد آبجی نی نی دیگه ای را بغل کنه...
مثل چند روز پیش که یه مهمونی افطار دعوت شدیم...
مهمونی خونه دختر خالم بود و همه فامیل مامانی دعوت بودن....
راه خیلی طولانی بود و کلی تو راه شیطونی کردم...
اونجا که رسیدیم خونه برام آشنا نبود...
مامانی رو هم ندیدم ...
و طبق معمول شروع کردم به گریه کردن...
بعدش کم کم یخم آب شد و شروع کردم به بازی با نی نی ها..
چند تایی هم عکس انداختیم برای معرفی نی نی ها...

خوب معرفی می کنم:
نیایش خانوم که خونشون مهمون بودیم و امیرعلی پسر خاله نیایش
که هردواز نوه های خاله بزرگم هستن.

اینجا نیایش داره باخنده به من که میزنمش نگاه می کنه
نی نی ها خیلی شیطون بودن...
و یه جورایی خونه صاحبخونه را زیر و رو کردن
فکر کنم دختر خالم کلی خدا را شکر کرد که من کوشمولو بودم...
البته یه نی نی کوشولوی دیگه هم اونجا بود...
خواهر کوچولوی امیر علی که سه ماه پیش به دنیا اومد....
قرار بود عکسش را بذارم ولی نشد...
حالا یه عکس ازش می ذارم تا بااونم آشنا بشین....

اینم عکس فاطمه کوچولوی بامزه، که از روی آلبومش انداختیم...
آخه وقتی آبجی مشغول عکاسی شد فاطمه خوابیده بود
منم از یه صندلی که فیل بود خوشم اومد و چند تایی عکس باهاش انداختم....

این آقا فیله که پشتشه و من سوارش شدم...



وای آبجی فدای اون نشستن و خندیدنت بشه نفس

اینم من و آقای فیل از یه زاویه دیگه...
اون شب انقدر نی نی هامنو اذیت کردن که کلی بدنم درد گرفت...
وقتی سوار ماشین شدیم سریع خوابم برد، بدون اینکه شیر بخورم...
خونه هم که رسیدیم اصلا بیدار نشدم و تا صبح یه چند باری شیر خوردم ...
فردا همه مهمونای دختر خالم اومدن خونه ما....
شب هم شام رفتیم پارک و اونجا کلی بهم خوش گذشت...
البته به خاطر شکم تپل آبجی و بد اخلاقی من عکس زیادی ننداختیم...

این سبدی که گیر داده بودم برم توش و موفق شدم..

اینم یه عکس دو نفره از من فاطمه کوچولو....

و اما توضیح این عکس...
من اصلا دوست ندارم مامان و آبجی نی نی بغل کنن...
وقتی آبجی فاطمه را بغل می کرد من گریه می کردم و می گفتم...
من من ، بعدشم میرفتم بغل آبجی....
وقتی هم که مامان بغلش می کرد بازم گریه می کردم و می گفتم ...
من من... یعنی من را بغل کنید و می رفتم بغلش
اینجاهم از بودن فاطمه تو بغل مامانم ناراضیم و دارم شکایت می کنم...
خدا به داد نی نی کوچولوی آبجی و بقیه خانواده برسه..
شب که تموم شد همه مهمونا رفتن خونه شون....
و منم باز خسته اومدم خونه و زودی خوابیدم...
یه عکس با کیفیت هم از فاطمه کوچولو می گذاریم و
پست را تموم می کنیم...

فدای صورت خندونت بشم با اون چشمای خوشرنگت
پ.ن.1. چند تا عکس خوشگل دیگه از فاطمه کوچولو تو ادامه مطلب هست دوست داشتین ببینید.





مهمونی افطار...
